رهای شیرین زبون

ماه مامان، عجب دنیای شیرین و شگفت انگیزی دارین شما کوچولوها. در حالی که مدت ها به زور و با کلمات دست و پاشکسته سعی می کردی منظورتو به بقیه برسونی یکهو در آستانه دو سالگی با ساختن جملات 2 کلمه ای کلی مامان و بابا رو دلشاد می کنی ولی انگار این تازه شروع ماجراست، چند روز بعد با سه تا کلمه جمله می سازی و این مامان و بابان که سر از پا نمی شناسن. آخی، طفلی تو چه گناهی کردی که تا زبون به حرف زدن باز می کنی گرفتار فشارهای ناشی از بغل و بوس و چلوندن مامان و بابا می شی؟ دیری نپائیده جملاتت بلند تر می شن و اینبار قادری با 4 تا کلمه جملات رو سر هم کنی فقط می تونم بگم : بارک اللــــــه دخترکم.

آره عزیزم ، می شه گفت حرف زدنت تقریبا کامل شده طوری که به راحتی و با لحن کودکانه و شیرین خودت منظورتو می رسونی. دلم می خواد چند پلان از اولین جملاتت برات یادگاری بنویسم:

مث همیشه عروسکاتو به صف کنار هم چیدی داری باهاشون بازی می کنیش حرف می زنی.

کیتی رو بغل می کنی بهش می گی: " کیتی خانوم چی کار می کنی؟ مباس پوشیده، به به

یا یکی دیگشون رو می گیری و می گی بهش: " میکی خسه شده ، نا نا کنه؟ سدشه، پتو بیایم.

حالا مینی رو دست می گیری و می گی: "مینی پاپیونش کنده، چسپ بزنم"

همراه بابای رفتی بازار، رو می کنی به بابا می پرسی: "چی بخییم؟"       بابا: هر چی دوست داری دخترم

رها:"سیب زمینی بخییم؟"         بابا: آره گلم بخر              رها: "میسی بابا، میسی"

در حال خوردن سیب زمینی هستی اینبار می گی: " بابا، گیر بخییم؟ گیر کیتی"  اینم از گیر موهایی که خودت تا الان انتخابشون کردی:

از کنار مغازه عروسک فروشی رد می شین می گی: "بابایی ، خگوش بخر" وارد مغازه که می شین چشت می افته به عروسک یکی از شخصیت های سی دی میکی موست به فروشنده می گی: "پولتو بده" فروشنده متوجه لحن و منظورت نمی شه از روی اشاره دستت چند تا عروسک دیگه واست می یاره بهش می گی: "عمو، بزار سر جاش، پولتو بده" بالاخره متوجه می شه و بهت می ده و یه خرگوشم می خری و به همراه میکی و کیتی که شدن پای ثابت واسه بیرون رفتنت 4 تایی به بغل و خودتم تو بغل بابا و با سیب زمینی نیمه تموم و آبمیوه تو دست بابایی کشان کشان از بازار می یان بیرون.

وای چه لذت بخشه شنیدن این جور کلمات از زبون تو: "آخ جـــون" ، "خوشمزه اس" ، " کیتی خوشگلم" ، "عزیزم" ، "گنا داره" ، " ای بابا"

تنها حرف زدنت نیست که ما رو به شگفت آورده:

الان تا بیست و ده (بیست و یک) بلدی برامون بشمری.

دیگه  سی دی هایی که تماشا می کنی به ترانه های کودکانه و فیلم های  2 ،3 دقیقه ای خلاصه نمی شه، الان سی دی میکی موس و کارتون pooh رو هم با علاقه و معمولا تا آخرش نگاه می کنی. بهم می گی : "مامان ، کابرزست (کارگاه زبر دست) بزن".

خودتو "اها خانوم" معرفی می کنی.

ولی هنوز علاقه ای نداری که با تلفن وقتی کسی پشت خطه حرف بزنی، وقتی برای امتحانام رفته بودم و ازت دور بودم دلم لک زده بود چند کلمه با هام حرف بزنی ولی نه.

اصرار داری خودت به تنهایی غذا بخوری، علی الخصوص از وقتی خاله برات سرویس ظرف با طرح کیتی هدیه داده ، اگه بدونی چه صحنه وحشتناکی پدید می یاری وقتی زورت بیشتر از من بشه و راضیم کنی تنها بخوری.

در کنار همه پیشرفتها  و توانایی های جدیدی که کسب کردی لجبازی هاتم به مساوات بقیه  رشد کرده و گاهی دیوانه کننده می شن. مثلا تو پارک مشغول بازی هستی توجهت جلب طرح میکی موس روی لباس یه دختر بچه می شه ، جیغ و داد و قال که " بکن ، بکنش" واااااااااااااااااااااای

یادم رفتم بگم بعد از چندین ماه که 12 دندونه باقی مونده بودی بالاخره همراه با  سرماخوردگیت 13 همین که واقعا خیلی هم بد موقع در اومد و جدیدا 14 و 15همینشون هم سر زدن بیرون.

برای دومین بار چتری جلوی موهاتو کوتاه کردم، ولی تا بحال  به قد موهات دست نزدم .

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳ساعت٤:٤٩ ‎ب.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
خطاب به همه دوستان گلمون

سلام

از همه دوستان گل و مهربون و باوفایی که این روزا بهمون سر زدن و جویای حالمون بودن ممنونم و به دنیا عذر خواهی منو بابت اینکه با بی خبریم نگرانتون کرده بودم بپذیرین.

شدیدا درگیر درس و امتحانات پایان ترمم بودم، واقعا روزهای سختی رو پشت سرگذاشتم، نه تنها با کلی کتابهای قطور و پدر در آور دست و پنجه نرم می کردم این وسط یه هفته تموم خودم و بعد از اون هم یه هفته دیگه رها جون سرما خوردگی بدی گرفتیم.

ولی خداروشکر همه به خیریت ختم شدن . ولی متاسفانه هنوزم خط تلفن خونه جدیدمون با وجور پیگیری های زیاد وصل نشده و اینم یعنی نت بی نت.

و البته اینم از رهای کوچولوی شیطون بلای من که حسابی خواستنی تر و تو دلبرو تر شده این روزا با تموم شیرین زبونیاش:

همین روزا میام و براتون از دلبریهای گل نازم می نویسم.

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت٧:٢۸ ‎ب.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
تولدت مبارک رهای 2 ساله

گل زیبای مامان و بابا:

تولدت مبارک

درسته که قراره جشن تولدتو با کمی تاخیر برگزار کنم ولی این جشن کوچولو رو پیشکش و علی الحساب از ما بپذیر.

دنیا دنیا دوست داریم و بهترین ها رو برات آرزومندیم.

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت٧:٥٠ ‎ب.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
در آستانه 2 سالگی

کوچولوی دوست داشتنی من، عروسک نازم:

مگه می شه این همه شیرین زبونی و دلبری رو ازت ببینم و طاقت بیارم و برات ثبتشون نکنم، حتی اگه با اسباب کشی و جابجایی به خونه جدید و امتحانات میانترمم و کلی مشغله های کاری دیگه گرفتار باشم. آخ اگه بدونی مامان که چطور با ادا کردن یه کلمه جدید خودتو اسیر بغل و فشار و بوسه های به مامان حریص و سیری ناپذیر می کنی.

1000 بارک الله این روزا تو حرف زدن کلی پیشرفت داشتی که حسابی متحیرم کردی.

وقتایی که تو حال و هوای خودتی و تنها بازی می کنی بیشتر و روون تر حرف می زنی. مثلا گوشی تلفنو بر می داری و این جملات رو پشت سر هم می گی: " ایو سام بابا، خوبی؟ بسنی بگیر" . حتی کلمات تقریبا سخت رو هم جوری تلفظ می کنی که همه متوحه می شن:

کپوزک (کفشدوزک) ، خچنگ (خرچنگ)، هزاپا (هزارپا) ، آساسو (آساسو).

اسم مامان و بابا رو یاد گرفتی و کامل و قشنگ می گیشون ولی هنوز اسم خودتو " ها" تلفظ می کنی.

این روزا خداروشکر خیلی خانم تر و به نسبت قبل حرف گوش کن تر شدی و سعی می کنی خودتو با اسباب بازی هات سرگرم کنی و نیازی نیست هر لحظه کنارت باشم و من مشغولت کنم تو مدت روز که بیداری به راحتی 2 یا 3 ساعتی شو به مامان وقت می دی به اموراتش برسه فقط هر 10 دقیقه یا یه ربع یه بار می یای و یه چیز ازم می خوای تا بهت بدم. فقط تنها کاری که دوست نداری تا بیداری انجام بدم درس خوندنه مدام میای و دفتر و دستکمو بهم می ریزی و می خوای فقط رو کتابای مامان نقاشی کنی.

یه حرکت جدیدم که انجام می دی و برام کلی لذت بخشه اینه که وقتایی که حوصلت سر می ره می یای و می شینی تو بغلمو سعی می کنی باهام حرف بزنی.

گل نازم، یه هفته دیگه تا تولد 2 سالگیت بیشتر نمونده ولی چون با ایام ماه محرم مصادف شده برگزاری جشنش موکول می شه به اواخر دی ماه تا ان شالله با اتمام امتحانات مامان یه جشن به یاد موندنی برات بگیرم.

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٥ساعت۱:٠۱ ‎ق.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
تازه ترین ها از رها

نازنین مامان بازم می نویسم برات از چیزای جدیدی که یاد می گیری و مامان و بابا رو خوشحال می کنی.

یاد گرفتی تا 13 بشمری البته 14 و 15 رو هم فقط با یه حرف اولشون می گی. وقتی باقیشو من ادامه می دم بعد از 19 خودت می گی: "بیس"

البته تنها این نیست و مهمتر اینکه وقتی چیزی بزارم جلوت بلدی تعدادشونو بگی. (البته تعداد کم رو، وقتی تعداد بیشتر بشه چون با عجله می شمری حساب از دستت در می ره و یکی رو دو یا سه بار می شماری). چون همیشه موقع جمع کردن قطعات پازل یا مداد رنگی هات تعدادشونو بلند بلند می شماردم ببینم چیزی گم نشده الان شما هم یاد گرفتی و وقتی بهت می گم : "رها جمشون کن" وقتی برشون می گردونی سر جاشون شروع می کنی به شمردنشون. وقتی از پله ها بالا یا پائین می شی تعدادشون می شمری. آفــــــــــــــــــرین دختر گلم.

چهار رنگ آبی ، امز (قرمز)، زرد، زبز (سبز) رو کامل بلدی و باقی رنگ ها رو هم در دست آموزش داری.

شکل های دایره، مثلث و مربع رو می شناسی و اسمشون رو تلفظ می کنی فقط مربع رو واضح نمی تونی بگی.

حرف زدنتم روز به روز بهتر و تلفظشون واضحتر می شه. نمونش همین امروز موقع حموم دادنت شعری رو که اکثر اوقات موقع آب بازی برات می خوندم رو این بار بدون یادآوری و کمک من ، همینطور که دستاتو می کوبیدی تو آب خوندی: "شاپ شوپ آب تنی" (شالاپ و شلوپ ، آبتنی)

 

 

یه سری رفتارهای جدید هم این روزها باب کردی:

 پاتو بدون عروسک کیتی از خونه بیرون نمی زاری و محکم تو بغلته وقتی بیرونیم البته بازم جای شکرش باقیه که به عروسک سایز کوچیکتر قانع شدی و اون یکی بزرگتره رو که تو خونه می زاری قبل از اینکه از خونه خارج شیم می بوسی و باهاش بای بای می کنی. به محض ورود به خونه هم بدوبدو می ری و بغلش می کنی بهش سلام می کنی و چند دقیقه ای رو باهاش وقت می گذرونی.

اینقده از لحظه اومدن بابا به خونه ذوق می کنی که بابا ترجیحا قبل از ورود زنگ آیفون رو می زنه و شما هم بدو بدو می ری جلو در منتظرش و ازش با سلام و بوس استقبال می کنی و البته بیشتر از بابا چشمات به دستاشه تا ببینی واست چی آورده.

از یه سری عبارات هم این روزا خیلی استفاده می کنی:

کافیه یه صدای غمگین یا موسیقی غمناگ حتی از تلویزیون بشنوی سریع می گی: "گیه نه " (گریه نکن)

اگه خودتو واسه حموم یا تعویض لباس لخت کنم یا کسی دیگه رو در حال تعویض لباس ببینی ، می گی: "وااااخ زشت"  (وا زشته) حتی وقتی تبلیغات vitamin c رو از تلویزیون می بینی همینو می گی.

یا اینکه از بس این جمله رو از من شنیدی که "بده دستتو تو دهنت نکن" ، وقتی بیکار می شی می یای جلوم و انگشتتو می زاری لای دندونات و می گی: "دست اخ"


+نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۳ساعت۱:۳٠ ‎ق.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
شبانه های ناآرام

رهای زیبای مامان ، هیچ وقت دلم نمی خواست بنویسم و با خودم می گفتم که ان شالله دیگه پیش نمی یاد ، بزرگتر شه درست می شه ، حتما واسه خیلی هاست و رهای منم مث بقیه. ولی می نویسم چون ناراحتم و نگران. ناراحتم که چرا کاری از دستم بر نمی یاد ،چرا اینقده اذیت می شی و چاره ای ندارم.

مشکل دیشب و پریشب نیست از وقتی اومدی باهات بوده، نیمه های شب بیدار می شی و بی قراری می کنی می زنی زیر گریه و جیغای بلند می کشی اروم نمی شی. شده تا 2 ساعت و حتی بیشترکه نمی خوابی و نا آرومی. در ماه یک یا دو بار برات پیش می یاد. حتی گاهی بیشتر از 2 بار. حاضر نیستی چشماتو باز کنی یا به حرفا و حرکاتم توجه کنی. هر بار و تو هر سن بهونه ای برای خودم می یارم که نکنه الان دلت درد می کنه و نمی تونی بگی، حتما خواب بد دیدی و ترسیدی، لابد لثه هات دارن اذیتت می کنن و دندونت هنوز نیش نزده، شاید بی خوابی زده به سرت و ...

هر بار با تصور اینکه فلان مشکل پیش اومده و دلیل بی قراریته دست به کار می شم و سعی می کنم آرومت کنم ولی دریغ از اندکی تغییر و توجه. با چشمای بسته و اشک آلود و صدای توام با جیغ و پاهایی که با شدت به رختخواب کوبیده می شن مواجه می شم. هر کاری که تا بحال به ذهنم رسیده انجام دادم. اول سعی می کنم از خواب بیدارت کنم، ناز و نوازشت کنم اگه بخوری بهت آب بدم ، اگه بهانه چیزی رو می یاری در اختیارت قرار بدم، واست شعر بخونم تابت بدم و حتی بیارمت خارج از اتاق یا حتی تلویزیونو برات روشن کنم ولی متاسفانه نه تنها بهتر و آرومتر نمی شی بلکه تو بغلم بیشتر دست و پا می زنی و می خوای خودتو از بغلم پرت کنی و بر گردی تو رختخواب.

گاهی اینقدر طولانی می شه که واقعا زجرآوره شاهد باشم نازگلم بی تابه و نمی تونم کاری کنم و منم در کنارت اشک می ریزم.

حالا که بزرگتر شدی و با کلمات می تونی حرف بزنی بازم وقتی این حالت برات پیش می یاد و ازت می خوام بهم بگی کمکی بهم نمی کنی و فقط چیزایی رو می گی که به نظر می یاد بهونه گیریه. مثلا می گی: "تاب تاب" تابت می دم رو پاهام خودتو پرت می کنی یا می مونی و آروم نمی شی، می گی:"کیتی کیتی" اونو واست می یارم و تحویلش نمی گیری. 

خدا جون خیلی سخته و اصلا برام عادی نمی شه و هر شب با این استرس می خوابم که آیا امشب هم از اون شباست. بارالها کمکمون کن.

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٢ساعت۱:٤٩ ‎ق.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
این رهای منه دیگه

رهای یه دونه مامان، یعنی می رسه روزی که تو هم به اندازه ذوق و شوقی که من برای نوشتن و به یادگار گذاشتن لحظه به لحظه از توانایی های جدید  که کسب می کنی و دلبری های قشنگی که از مون می کنی دارم، تو هم برای خوندشون داشته باشی؟ ولی مطمئنم که بعدها خودم با خوندنشون بر می گردم به این دوران و کلی داتنگشون می شم.

عزیزکم، متوجه شدم که اکثر شعر های کتاباتو حفظی. با اینکه کلی کتاب داری ولی شعر های همشون رو بلدی ولی خودت به تنهایی نمی تونی برام بخونیشون، ولی به کمک من همشونو می خونی. اینطور که من شروع می کنم به خوندم و وسطش هر جا توقف کردم شما کلمه بعدیشو می گی. باز من یه کلمه و شما فعل جمله رو می گی.

 مثلا روون ترین شعر که همون شعر موقع تاب بازیته رو اینطور می خونیم: 

تاب تاب عباسی      خواا منو نندازی

اگه منو می ندازی      ببل مامان بندازی

جالبه وقتی شعر های کتابتو می خونی اداهاشونو هم در می یاری .

الان دیگه کامل بلدی از 1 تا 10 بدون اشتباه بشمری. گاهی هم خیلی تند تند و کامل می شمری.

هفته پیش واست یه بازی هوشی خریدم به اسم "رنگ چین" روش نوشته بود برای 3 تا 8 سال. ولی وقتی نگاش کردم دیدم به نظر ساده می یاد و فکر کردم از پسش بر می یای. وقتی برای بار اول پیشت بازشون کردم اصلا به حرفام گوش نمی کردی و هر طور دلت می خواست جاگذاری می کردی و حتی مهره هاشو تو دهنت می ذاشتی طوری که از خریدش پشیمون شدم ولی دفعات بعد بازم آوردمشون و سعی کردم بازیشو یادت بدم. خدارو شکر الان شکل های "دایره" و "مثلث" رو کامل می شناسی و متناسب با رنگشون می زاری سر جاش. ولی "مربع" و " ذوزنقه" و "شش ضلعی" رو مهارت نداری و مطمئنم به زودی همشونو یاد می گیری و مامان رو دلشاد می کنی و ایمانشو قوی تر که دخملش باهوشه و از پس همه مسائل سخت بر می یاد. ( اگه اینطور پیش بری تا 4 سالگی حل کردن انتگرال رو فولت می کنم)

(اینم هنر نمایی شما:)

خوشم می یاد وقتی شکلی رو اشتباه می زاری بدون اینکه من چیزی بگم سریع خودت برش می داری و می گی: "ایشتبا" و وقتی درستشو پیدا می کنی می گی: "دس دس" (تا واست دست بزنم)

مفهوم رنگ کردن نقاشی ها رو می دونی و وقتی ازت می خوام که فلان شکل رو رنگ کن یکی از مداد رنگی هاتو بر می داری و روشو تند تند خط خطی می کنی و کلی هم از شکل بیرون می زنی ولی شکل دیگه ای رو رنگ نمی کنی و همونی رو که مامان خواسته بود رنگ می زنی.

مفهوم قصه گفتنو هم می دونی و آروم رو پاهای مامان می خوابی تا برات قصه بگم. قبلا فقط وقتی برات شعر، اونم شعر های کتاباتو می خوندم رو پاهام آروم می موندی و گوش می دادی ولی الان قصه هامم با دقت گوش می کنی. شخصیت های اولین قصه هامون فقط بچه های دایی هستن که خیلی دوسشون داری و نهایتا کیتی جونت که عاشقشی. خیلی ساده اند و ابتدایی قصه هامون ولی معلومه دوسشون داری.

این روزا کلمات رو واضح تر تلفظ می کنی طوری که بقیه هم حرفاتو بفهمن. مثلا اگه قبلا کلمات چند بخشی رو با یک بخششون می گفتی الان کامل می گی تقریبا.

قبلا به کالسکه می گفتی: "کا" الان می گی: "کایسک"

یا به  زود باش می گفتی "زوب" ولی الان می گی "زووو بااا"

البته گل مامان گاهی عاقل و فهیم تر شدنم دردسر های خودشو داره. الان که دقتت بالاتر رفته و حرف زدنت بهتر وقتی چیزی رو می بینی و یا می شنوی برای داشتنش ایراد می گیری مثلا شبا موقع خواب و کتاب خوندن مثلا اگه تو کتابت کیک ببینی سریع خودتم کیک می خوای و اصلا هم نمی شه حواستو پرت کرد و هیهات به زمانی که کیک هم تو خونه نباشه. (قصه همون قربون چشمای بادومی رفتنه)

پی نوشت: هفته پیش یه لنگه گوشوارتو گم کردی نمی دونم کجا و دقیقا کی بود ولی هنوز پیدا نشده. این دومین باره که طلا گم می کنی. یه بار 7 ماهگی که سه تا النگو هات گم شد که اون موقع من مقصر بودم که النگوهایی که هنوز کامل اندازت نشده بودو دستت کردم و یه بارم الان. بعد از مورد اول فقط گوشواره گوشت گذاشتم و باقی طلاهاتو برات تو خونه نگه داشتم و گوشواره هاتم فقط واسه این گوشت بود که سوراخ گوشات یه وقت بسته نشه. 

مهم نیست گلم فدای سرت هنوز 2 جفت دیگه تو خونه داری.


 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢ساعت۸:٥٥ ‎ق.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
در ادامه پست پیش

رهای عزیزم، خداروشکر که این یه شبانه روز دوری تموم شد و بازم کنار همیم. اگرچه سخت اما تجربه ای آموزنده واسه دوتائیمون بود. دلم می خواد  جزئیاتشو واست بنویسم تا یادگار بمونه.

عزیزکم قبل از این که بخوام برم به اندازه چند وعده غذا برات آماده کردم اونم دو نمونه. حتی به فکر غذا واسه مادر جون و عمه هم بودم تا وقتشون واسه غذا پختن تلف نشه و از گل ناز من غافل نمونن. بعد از ظهر هم مث هر روز بردمت پارک و تا دلت می خواست موندی و بازی کردی و یه ساعت قبل از رفتنم مادر جون اومد پیشت و ریز ریز بارون می اومد اولین بارون پائیزی بندر عباس بود نیم ساعت قبل از رفتنم خاله باصدای که معلوم بود کلی گریه کرده زنگ زد خونه و فهمیدم که پروازی که شوهر خاله توش بوده نمی تونه بدلیل جو بد هوا فرود بیاد و خاله رو هم خیلی نگران کرده بود از اونجایی که خاله ماه آخر بارداری رو سپری می کنه و نمی خواستیم غصه بخوره بابا قبل از اینکه منو ببره رفت دنبال خاله و آوردش خونه ما، تا رسیدن متوجه شدیم که هواپیمایی که شوهر خاله توش بوده و از تهران می اومده برگشته و شیراز فرود اومده بالاخره خاله آروم شد و تصمیم بر این شد که خاله هم اون شب پیش شما و مادر جون بمونه. وقتی بابا داشت منو می رسوند دیگه بارون خیلی شدید شده بود بی سابقه بود اونقدر زیاد که من مجبور شدم با اتوبوس برم شیراز. وقتی سوار اتوبوس شدم و زنگ زدم خونه تا از حال و هوات باخبر شم فهمیدم برق قطع شده و با لامپ اضطراری خونه رو روشن نگه داشتن. خیلی ناراحت شدم و حسابی کلافه بودم قبلا عکس العملتو تو قطعی برق دیده بودم و کلی نگران بودم شاید بیش از صد بار زنگ زدم و هر بار از خاله می شنیدم که هنوز برق وصل نشده و ازم می خواست نگران نباشم و شما مشغول بازی هستی. اینطور که خاله می گفت ساعت 11 شب رو پای مادر جون خوابت برده (شمایی که زود تر 1.5 نیمه شب نمی خوابیدی) و به خاطر گرمای هوا مادر جون مدام بادت می زده. خلاصه این برق لعنتی تا ساعت 4.15 صبح وصل نمی شه و مادر جون و خاله نوبتی بادت می زدن. صبح زود رسیدم شیراز و چون می دونستم بخاطر شب نا آرومی که سپری کرده بودین دیگه زنگ نزدم تا راحت بخوابین. بعد از ساعت 10 که اولین کلاسم تموم شد و از عمه که پیشت بود حالتو پرسیدم گفت که تا 10 خواب بودی و همه چی نرماله. با خیال راحت باقی کلاسامو رفتم و تا 5 بعد از ظهر تو دانشگاه بودم و بعدش رفتم و کتابامو خریدم ولی چون فکر می کردم شاید دیر شه نتونستم برم و تو بازار چرخی بزنم و واسه گلدخترم سوغاتی بخرم. آخه خیلی هم به شهر شیراز وارد نبودم. وقتی رسیدم فرودگاه دیگه حسابی درب و داغون بودم. هنوز وقت داشتم قبل از پرواز واسه همین یه چرخ تو غرفه های فرودگاه زدم و دلم نمی اومد دست خالی بیام پیشت. می دونی آخرش چی برات پیدا کردم:

قابل پیش بینی بود که خوشت بیاد.

وقتی رسیدم بندر عباس بابا تنها اومده بود دنبالم و با سرعت هر چه تمام تر خودمونو رسوندیم خونه و به محض دیدنت چنان پریدی تو بغلم که اشکام سرازیر شد و همین که محکم تو بغلم فشارت می دادم دوبار پشت سر هم گفتی: "تنگ تنگ" (یعنی دلم برات تنگ شده) قبلا خودم یادت داده بودم این کلمه رو و مثلا وقتی بابا جایی می رفت وقتی می اومد و من از شما می پرسیدم دلت برای بابا چی شده؟ شما می گفتی "تنگ". ولی اگه من ازت نمی پرسیدم چیزی نمی گفتی. ولی اینبار بدون اینکه کسی ازت بپرسه خودت گفتی بهم. ممنون از این ابراز احساس قشنگت.

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۱ساعت۳:٤٧ ‎ب.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()