جورچین های مامان ساز

خوشگلم:

یکی دیگه از بزرگترین سرگرمی هات تا به امروز بازی با پازل هات بوده و 1000 ماشالله پیشرفت خیلی خوب و چشمگیری هم تا به الان تو ساختشون داشتی. (الان 16 قطعه رو هم به طور حرفه ای و سریع جور می کنی).  منم همیشه از این علاقت استقبال کردم و تا الان کلی پازل های مختلف برات خریدم. اما فکر می کنم هر چی هم بخرم بازم سیری ناپذیری تو این مورد، این شد که تصمیم گرفتم خودم دست به کار شم ( البته تو سطح خیلی ساده و ابتدایی تر) که خداروشکر خیلی خوب بود و با استقبال شما هم روبرو شد.

پازل اجزاء صورت:

و یا حتی کاملتر و سخت تر:

به دنبال شیء گمشده:

اینجا سعی کردم از شخصیت های کارتونی مورد علاقت استفاده کنم و یکی از بارزترین وسایل مربوط بهشون رو ازشون جدا کنم ، بعد همه وسایل رو ببرم جایی قایم کنم و هر بار یکی از شخصیت ها رو بدم دستت و ازت بخوام دنبال شیء گمشدش بگردی و وسیله مربوط به خودشو بهش برگردونی:

 

 

جورچین:

استیکر ها رو هم خیلی دوست داری و معمولا بابایی زیاد برات می خره، ولی وقتی حسابی باهاشون بازی می کنی و اون روز ازشون سیر می شی و چسپ پشتشون دیگه خاصیتشو از دست می ده برات نگهشون می دارم و دورشون نمی ریزم:

این شده که سعی کردم ازشون استفاده مفید کنم:

حالا هر کدوم رو بزار سر جاش

خب البته دخترک گلم خودتم یه بازی " رها درآوردی" با استیکرات داری، اونم اینه که سعی می کنی اشکال مث همو کنار هم بچینی:

کیتی ها کنار هم ، میکی ها کنار هم ، پو ها کنار هم و ...

 

عزیزکم، اینو بدون که مامان همیشه برای تو وقت داره

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت۳:٥۸ ‎ب.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
یه مامان 29 ساله، یه دختر 29 ماهه

شیرین دخترکم:

تو همیشه بمان و مرا "مامان" صدا کن

 

 

مهربان خدای من،  شکرت که مرا در بهترین و مناسبترین زمان مادر کردی

وقتی که جوانم و سر زنده و می توانم در تمام هیجانات جسمی و شیطنتهای کودکانه دخترم شریک او باشم و کم نیارم، با او بدوم ، بپرم و جیغ بکشم و خسته نشم.

زمانی که قدرت اون رو دارم که کم بخوابم یا دیر بخوابم و حتی در آشفتگی های خواب های شبانش در کنار او باشم.

وقتی که حال و حوصله بازی و آموزش و سرگرمی های هوشمندانه رو دارم و در حقش دریغ نکنم.

وقتی که صبورم و می توانم تمام مهارت های یه زندگی مستقل رو بهش یاد بدم و جا نزنم و ناامید نشم.

زمانی که قادرم بر سختی های زندگی ( کار و درس) غلبه کنم و اونها رو به دخترکم تحمیل نکنم و از تفریح و بازی با او کم نکنم.

بارالها: شکرت

رهای من

عزیز دوست داشتنی ام:

تو فقط بخند تا من شادترین باشم

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت۱٢:۳٥ ‎ب.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
رها و کتابهاش

عزیز دل مامان، از وقتی یادمه کتاب یکی از بزرگترین سرگرمی هات بوده حتی قبل از یک سالگی هم بلد بودی و خودت کتاب هاتو ورق می زدی، هیچ وقت کتاباتو پاره نکرده و نمی کنی، مگر به خاطر زیاد ورق خوردن گوشه هاشون پاره شه یا در اثر بی احتیاطی و تصادفا این اتفاق بیفته. یادم می یاد اینقدر به کتابات علاقه نشون می دادی که بابا وقتی ماموریت می رفت حتما یکی از سوغاتیاش برات چند جلد کتاب بود.

اوایل اکثر کتابهاتو ، اونهایی تشکیل می داد که تصاویر خیلی بزرگ یا شعر های کوتاه داشتن ولی الان به کتاب های داستان و رنگ آمیزی هم علاقه پیدا کردی.

روزی نیست که حداقل دو یا سه بار سری به کتابخونه کوچیکت نزنی. اینقدر تا به حالا کتابهاتو برات خوندم که الان برای خوندنشون حتما نیاز به من نیست و دیگه خودت با نگاه کردن به تصاویرشون از بر می خونیشون ( دست کم چند مصرع از هر صفحه رو).

کوچیکتر که بودی وقتی می رفتی سراغ کتابات همشون رو پخش زمین می کردی تا اونی رو که دلت می خواد رو پیدا کنی، ولی الان 1000 ماشالله اینقد خانم شدی که همینطور که سر جاشون هستن با پس و پیش کردنشون ، کتابی رو که می خوای بر می داری و اکثر اوقات خودت بر می گردونیشون سر جاشون مگر اینکه بی حوصله باشی یا سرت به جای دیگه گرم شه که فراموش کنی.

چیزی که در موردت واسه بقیه خیلی جالب می یاد اینه که موقع خوردن غذا حتما باید یه کتاب هم بیاری و ورق بزنی و همزمان دو تا کارو انجام بدی. یعنی همین که من ظرف غذاتو می یارم شما هم می ری و یه کتاب می یاری واسه خودت.

اینقدر لذت داره وقتی قایمکی شاهد خوندن کتاب داستاناتم. " یکی بود، یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، یه  .... کوچولو نشسته بود.  ............"

بعضی از کتاباتو که اشعار تو هر صفحش زیاده رو دلت می خواد به صورت داستانی برات تعریف کنم و می گی: " اینجوری نه، یکی بود یکی نبود بخون"

کتاب هاتم مث سی دی های کارتونیت رو کارها و حرکاتت تاثیر زیادی داشتن و خیلی جالب و بجا از اشعارشون استفاده می کنی:

در حال نقاشی کردن روی کاغذهایی هستی که برات روی دیوار اتاقت چسبوندم، میام و می بینم نقاشیت از کاغذ تجاوز کرده و کمی دیوار رو هم کثیف کرده. بهت می گم: مامان ببین چیکار کردی. شما هم دستتو می گیری جلوی دهنتو و با لحن خیلی قشنگی می گی "عزیز من نباید خط بکشی رو دیوار       نمی دونی مامانت بدش می اد از این کار"    (بر گرفته از کتاب می می نی گل می کشه یا نی نی)

می خوام حاضرت کنم بریم بیرون، موقع جوراب پا کردنت خیلی وول می خوری ، بهت می گم : رها صاف بشین باید جوراب بپوشی. می گی: "بیار یه پاتو بالا     یه لنگه مال این پا       یه لنگه مال اون پا" (بر گرفته از کتاب  من مامان عروسکم)

به بابا آدرس عروسک فروشی رو که قبلا برات ازش عروسک خریده بودم داده بودم تا از اگه خواست دست خالی خونه نیاد از اونجا برات خرید کنه. وقتی اومد خونه دقیقا همون عروسکی رو که من خریده بودم رو برات خریده بود  که فقط  رنگ لباسش فرق می کرد. تا داد بهت بعد از تشکر رفتی اون یکی شبیهشو آوردی و گذاشتیشون کنار هم و بعد از کمی بازی باهاشون ، براشون خوندی: "این تاتی ها خواهرن    لباس نو پوشیدن     لباس ها رو هزار بار          از توی آینه دیدن"  (بر گرفته از کتاب تاتی کوچولو باهوشه   خودش لباس می پوشه)


گاهی که برای بازی چیزی غیر کلاه رو می زاری رو سرت، خودت می خونی: "خبر خبر آی خبر      گذاشتمش روی سر      هیچی نمی شنوم من       شاید که من شدم کر"  ( بر گرفته از کتاب من که تاج هر سرم لگن دارم)

واسه رفتن به حموم و آب بازی و کفش پوشیدن و بعضی دیگه از چیزها هم گاهی که سر حالی شعر می خونی.

امیدوارم این علاقت به کتاب همینطور ادامه داشته باشه و همیشه چیزهای خوب و مفید ازشون یاد بگیری.


 

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت۳:٤٠ ‎ب.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
پله پله تا استقلال

دخترک دوست داشتنی ام:

تو این مدت 2 سال و اندی که با همیم خوب یاد گرفتم برای رسیدنت به هر پیشرفت یا مهارت یه سن و زمان خاص خودشو می طلبه و تلاش ها و دغدغه های منم تاثیر بسزایی در روند کار نداره ، پس باید صبور باشم.

90/11/07 : بعد از 2 سال و 1 ماه و 17 روز برای اولین بار به تنهایی شب تو اتاق خودت خوابیدی و این روال ادامه داره تا به امروز. ( قبل از این به دلیل کوچیک بودن خونه یه اتاق خواب مشترک داشتیم و این امکان فراهم نبود ولی از همون بدو تولد تا سه ماه که تو گهواره و بعد از اونم که تو تخت خودت جدا از ما می خوابیدی).

91/01/01 (شروع سال جدید): بعد از 2 سال و 3 ماه و 10 روز بالاخره یاد گرفتی شب تا صبح رو کامل بخوابی آخه قبل از اون تو شب چند بار بیدار می شدی و صدام می کردی تا بیام پیشت و بعد از چند دقیقه هم دوباره خوابت می برد. قبل از این تاریخ نشده بود یه شب نه خودت کامل و یکسره بخوابی و نه به من اجازه می دادی.

91/01/28 : بعد از 2 سال و 4 ماه و 8 روز خودت بدون کمک من خوابیدی و این روال خداروشکر ادامه داره تا امروز. آخه قبل از اون تا زمانی که شیر خوار بودی که غیر ممکن بود بتونم بخوابونمت بدون اینکه در حال شیر خوردن باشی. بعد از شیر گرفتنتم یادت داده بودم روی پاهام می خوابوندمت و تکونت می دادم و برات شعر های کتاباتو می خوندم تا خوابت ببره، گاهی اینقدر طولانی می شد این کار که حسابی پاهام درد می گرفت و نمی تونستم دیگه حرکتشون بدم و شما هم غر می زدی و می گفتی: "تاب تاب". اینقدر به این حالت خوابیدن عادت کرده بودی که اصلا فکر نمی کردم بتونی به این زودی ترکش کنی ولی خدا رو شکر الان موقع خوابت باهات می یام تو اتاقت و کنارت دراز می کشم و چند تا کتاب برات می خونم و چند تا کتاب دیگه هم می دم  به خودت و خودمو به خواب می زنم شما هم بعد از مشغول بودن با کتابا و کلی وول خوردن کنار من ( و حتی گاهی تلاش برای باز کردن چشمام) خوابت می بره و بعدش من از اتاقت می یام بیرون. البته ناگفته نمونه این روش باعث شده کمی ساعت خوابت به تاخیر بیفته (تقریبا نیم ساعت دیرتر از قبل)

گل نازم، خوشحالم که روز به روز بزرگتر، عاقلتر و مستقلتر می شی اگرچه گاهی ممکنه حتی دلم برای سختی ها این مسیر تنگ شه.

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٧ساعت۱٠:٠٢ ‎ق.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
بروز خلق و خویهای دخترانه

خداروشکر که شاهد لحظه به لحظه بزرگ شدنتم و از دیدن کارها و حرکات جدیدت لذت می برم.

نازنین یه دونه مامان مدتیه که خیلی از کارها و حرکاتت رنگ و بوی دخترونه به خودشون گرفتن:

عاشق پیراهن و دامن پوشیدنی. دوست داری چند بار در روز لباساتو عوض کنی می ری سر کمد و صدام می کنی و می گی: " مامان اون پیرهن گل گلیه رو بپوشم" یا " اون یکی توپ و توپیه رو دوست دارم" یا " دامن امز (قرمز) بده"

نه تنها لباس بلکه از بین کفشات اونی رو که به قول خودت " تق تق می کنه" رو ترجیح می دی.

می ری جلوی آینه و کلی ژست می گیری برای خودت و گاهی هم به خودت می گی: "موهاش چقد بلنده" یا " موهاشو بسته" یا " موهاشو فر کرده" یا " چه دامنش قشنگه"

به شخصیت های کارتونی دخترونه ای مث : مینی موس و دورا و توت فرنگی کوچولوها خیلی علاقه داری این میون بابا هم از علاقه وافر شما به این کارتونا استفاده کرده و برات از اینترنت کلی از عکسای قابل رنگ آمیزیشونو پرینت کرده و برات یه کتاب رنگ آمیزی ساخته که واقعا از رنگ کردنشون سیر نمی شی و گاهی یه صفحه رو چند بار رنگ می کنی.

دیگه به عروسکای شبیه دختر بچه بیشتر علاقه داری تا عروسکای حیوونی علی الخصوص اونهایی که پیرهن تنشونه.

بازی کردناتم کم کم دارن دخترونه می شن مث خاله بازیه یه نفره . عروسکاتو خواب می کنی  یا براشون غذا درست می کنی.

خلاصه کلی از این قبیل خصلت های دخترونه که واقعا برام قشنگن و دیدن تو دراین حالت برام خیلی دوست داشتنیه.

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت۳:٤٠ ‎ب.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
یه خاطره بد

از اونجایی که تعطیلات عید رو خونه مونده بودیم و مسافرتی در کار نبود دلم حسابی واسه یه سیزده بدر خارج از شهر لک زده بود ولی از اونجایی که می دونستم دخترکم از آفتاب و شلوغی طولانی مدت خوشش نمی یاد اصراری به رفتن نداشتم اما شب قبلش بنا به تصمیم بابا و مادر جون قرار شد بریم. واسه همینم شروع کردم به جم و جور کردن وسایل علی الخصوص اسباب راحتی و تفریح شما. چادر مسافرتی رو برداشتیم که آفتاب اذیتت نکنه. پتو و بالشت. تاب بازیت .اسباب بازی هات و کلی از کتاباتو و وسایل نقاشیتو حتی پازل هاتو و... خلاصه لپ تاپ و فلش مموری کارتوناتم آوردم که حسابی سرگرم بشی و نق نزنی و بهونه چیزی رو نگیری تا به هممون خوش بگذره.

صبح ساعت 9 با سرو صدای جمع کردن ابزار کباب بابا بیدار شدی سرحال نبودی. صبحونه نخوردی راه افتادیم. هنوز از شهر خارج نشده بودیم بستنی خواستی برات خریدیم و حرکت کردیم نصفشو خوردی و کمی شروع به نق زدن کردی گفتیم احتمالا بابت ترافیک کلافه شدی. یکمی بعد تموم بستنی رو که خورده بودی بالا آوردی گفتیم شاید با شکم خالی خوردی بالا آوردی لباساتو عوض کردم و بهت آب دادم و مسیر رو ادامه دادیم کمی خوابت برد ولی 10 دقیقه بعد که بیدار شدی بازم همون آب هایی رو که خورده بودی هم بالا آوردی تصمیم گرفتیم اولین و نزدیکترین جای مناسبی رو که پیدا کردیم بشینیم تا حال و هوات عوض شه. همین کار رو هم کردیم ولی مدام بی تابی می کردی و با هیچ کدوم از وسایلت سرگرم نمی شدی خیلی دورت دادم و بازیت دادم فایده ای نداشت هیچ چیزی هم نمی خوردی فقط شیر یا آب می خواستی همونا رو هم مجددا بالا آوردی. بساطمون جمع کردیم و دست از پا دراز تر برگشتیم خیلی خواب آلو بودی رسیدیم و بردمت حموم حاضر نشدی چیزی بخوری و فوری خوابت برد یه 2 ساعتی خوابیدی و وقتی بیدار شدی بازم حاضر نبودی غیر از شیر و آب و آبمیوه لب به چیزی بزنی بی حال بودی از اونجایی که روز تعطیل بود و مطب دکترت باز نبود و می دونستیم موندن تو صف دکترهای عمومی بیمارستان و درمانگاه خیلی اذیتت می کنه بابا خودش تنها رفت و تموم حال و احوالتتو برای دکتر گفت و اونم گفت که آره ویروس "اسهال و استفراغه" و خیلی رایج شده این روزا. فقط خدا می دونه که به چه سختی دارو می خوروندم بهت. تا شب اسهال فوق العاده شدیدتم شروع شد همراه با تب. تبت با دارو کمتر می شد ولی از بین نمی رفت فرداشم با دارو حالت تهوتو کنترل می کردم ولی بدی ماجرا لب نزدن شما به غذا بود هر ترفندی بلد بودم اجرا کردم نشد که نشد حتی به زور هم متوسل شدم بازم قفل دهنت باز نمی شد. داشتم دیوونه می شدم حتی دیگه شیر که البته برات بد هم بود دیگه تقاضا نمی کردی. بعد از ظهر روز دوم دیگه روی پاهات بند نمی شدی اصلا نتونستی راه بری حتی وقتی می نشوندمت شل می شدی و می افتادی من بودم که زار زار اشک می ریختمو به سر خودم می زدم که دخترمو از دست دادم. اصلا یادآوریشم تنمو می لرزونه رهای بشاش و پر جنب و جوش فقط به یه سمت ولو شده و تکون نمی خوره بازم روانه دکتر شدیم چقدر شلوغ بود بابا تو صف نوبت بود و من و شما تو ماشین منتظر. فقط شل رو دستام افتاده بودی چشمات بسته بود و هیچ حرکتی نمی کردی هر چی بابا اصرار می کرد که یکی نوبتشو به ما بده از اونجایی که اکثر بچه ها بخاطر همین بیماری بد حال بودن نمی شد. خلاصه اولین مرحله درمانت یه سرم غذایی بود تا آب از دست رفته بدنت رو جبران کنه. این وسط باور نکردنی بود که چطور اون رهای بی حال و غش کرده در مقابل سرم مقاومت می کنه. متوسل به سوزن آرام بخش شدن چی گذشت بر ما و خودت فقط فقط خدا می دونه و بس.

خداروشکر بستری نشدی و همون شب بر گشتیم خونه به دلیل اثرات آرام بخش بلافاصله خوابیدی و فقط تا صبح گهگداری با ناله بیدار می شدی فرداش کمی بهتر بودی ولی هنوز لب به خوردن باز نمی کردی از ترس اینکه باز کارت به سرم غذایی بیفته بر خلاف اعتقاد و رضایت قلبیم مجبور شدم اتفاق شب قبل و سرم زدن رو برات یادآوری کنم تا شاید رضایت بدی خلاصه با شنیدن اسم پرستارها پریدی بغلمو چند لقمه ای از کته رو با نارضایتی خوردی چند بار دیگه تو روز باز با همین ترفند دارو و غذاهاتو در حد چند قاشق کوچیک خوردی. خداروشکر حالت رو به بهبود بود . ولی صبح روز چهارم خدارو صد هزار بار شکر خیلی خیلی سرحالتر بیدار شدی و می شد گفت 90 درصد سلامتیتو بدست آوردی. فقط کم می خوردی و من دیگه اصراری نمی کردم و وقتی خودت اسم پرستارها رو می بردی و اینکه ازشون می ترسی سعی می کردم حواستو پرت کنم و دیگه برات یادآوری نشه. اصلا دوست نداشتم از دکتر و محیط بیمارستان بترسی ولی باور کن راه کاری برام نذاشته بودی.

اینم از یه رهای مریض و بی حال:

الان الحمد الله شدی همون رهای شیطون و بلای همیشگی که از عاشق این همه شیطنتم به خدا.

الهی همیشه سالم باشی و شاد گل قشنگم.

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت٩:٢٧ ‎ق.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
سال نو مبارک

دخترک نازنینم سال تحویل امسال رو هم مث سال گذشته در خواب ناز به سر می بردی و من و بابا هم دلمون نیومد بیدارت کنیم و خودمون بجاش در کنار هفت سین حسابی برای سلامتیت و سر بلندیت و موفقیت های روز افزونت دعا کردیم.

 لحظه به یاد موندنی بود وقتی بیدار شدی و هفت سین پهن شده با شمع های روشنو دیدی گفتی: "تولده، تولده"

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٥ساعت۳:٥٦ ‎ب.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
دلخوشی های بزرگ برای عیدی مامان و بابا

امید زندگی مامان و بابا :

تو این واپسین روزهای سال 90 با پیشرفتهای چشمگیرت دلخوشی بزرگی رو برامون به ارمغان آوردی. ممنونتم گلم.

به نقاشی کردن خیلی علاقه داری و معمولا چندین بار تو روز سراغ دفتر نقاشی و مداد رنگی هات یا تخته وایتبرد و ماژیکت می ری ولی معمولا یا به من سفارش می دی چی می خوای و من می کشم و فقط شما رنگ می کنی یا اینکه خودت از اول شروع به کشیدن می کنی که به نظر خط خطی های بیش نیست. تا اینکه هفته پیش تو وبلاگ یکی از دوستات که سه ماهی از شما بزرگتر عکسی از نقاشی هاش دیدم که طرحی از آدمک ها بود تو دلم 1000 احسنت و بارک الله بهش گفتم و اصلا به فکرم نرسیده بود که ممکنه تو این سن بشه آموزش نقاشی رو شروع کرد و، یه بار که تنها با ماژیک و تختت مشغول بودی سعی کردم کشیدن طرح یه آدمک رو بهت آموزش بدم و همراهش شعر "چشم چشم ، تو ابرو و ..." رو بخونم از اونجایی که این شعری از بر هستی خوشت اومد و بعدش که خودت ماژیک رو دست گرفتی شروع به خوندن کردی و همزمان می کشیدی اگه خوب دقت می کردی یه نماهایی از طرح تو نقاشیت بود خیلی خوشحال شدم این کار رو چند بار تکرار کردیم تا دیدم بـــــــــــــــــــــــله دخترک من خیلی با استعداده، فقط تو اولین جلسه تمرین این شد نتیجش:

بعد از چند روز:

ازت می پرسم این چیه دورش کشیدی ؟(تصویر زیر)

جواب می دی : چادرشه تعجبتعجبتعجب

 

چند ماه پیش عمه واست یه پازل 12 تیکه با عنوان "مزرعه حیوانات" هدیه آورد. به نظر تعداد قطعاتش برای گروه سنی شما زیاد بود و اصراری به یاد گیریت نداشتم و فقط گاهی خودم برات جورشون می کردم و با اشکالش بازی می کردیم و بعدشم خودت باهاشون ور می رفتی و یکمی مشغول می شدی ، تا اینکه چند روز پیش به دلیل تکراری شدن وسایل بازیت و سرگرمیهات و انرژی بی حد شما واسه بازی کردن دوباره دست به دامن همین پازله شدم و برات آوردمش تا خودتو باهاش مشغول کنی و چند دقیقه ای دست از سر من بر داری وقتی نگام بهت افتاد دیدم 1000 ماشالله کلی از قطعاتشو درست کنار هم چیدی و فقط از اینکه سایزش بزرگه و در حین درست کردنش زیر دست و پات دوباره از حالت فیکس شده خارج می شن کلافه ای که بدو بدو اومدم  به کمکت. وقتی کار تموم شد خیلی خوشحال شدی و رفتی از دور بهش نگاه کردی و با ذوق هر چی تمام تر گفتی : " خدای من، خوشگل شدی"

و حالا خودت به تنهایی از پس هر 12 تیکش بر می یای.

 

باور کن با تمام وجود بهت افتخار می کنیم گل دردونه زندگی مامان و بابا.

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت۳:۱٤ ‎ب.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()