خیالات تصویری

رها اینو یه هیولا می دونه:                           این یکی هم یه فرشته ی مو بلنده که دستش به دامنشه:

فرشته              فرشته         

 

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٥ساعت۱:٢٦ ‎ق.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
اونوخت چرا؟

دوتایی سرگرمیم، نوبتی با شکلک ، اَدای یه حیوون رو در می یاریم تا اون یکی دیگه حدس بزنه منظور چه حیوونیه. نوبت رها که می رسه بهم می گه تو درخت باش. می گم باشه. می بینم داره با بینیش محکم و تند تند تو بازوم می زنه. می گم الان داری چکار می کنی؟ می گه نوک می زنم. می گم چرا با بینیت آخه؟ می گه خب دارکوبم با بینیش نوک می زنه. می گم نه مامان، نوک پرنده ها همون دهنشونه. می گه پس چرا شکل دماغه؟

یه عطسه بلند می زنه و یه کمی بعدش می گه: "مامان من که خوشحالم، چرا اشکم می یاد؟"

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱۳ساعت۱٢:۳٧ ‎ق.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
تو باور نکن این فاصله ها رو

اون موقع که وبلاگ "شاخه گل عشقش" رو می خوندم،عکسای نازگلشو می دیدم، خاطرات غربت و چهره همیشه خندون و پر نشاط ومهربونش رو می دیدم باور نمی کردم فاصله از چین تا بندرعباس تا این اندازه کوتاهه.

whatsapp گوشیمو که چک می کنم می بینم زهرا آنلاینه، سراغشو می گیرم می بینم همین بیخ گوشمه، فاصله چت کردن تا دیدارمون دو روزم طول نمی کشه. در یه اقدام ضربتی ساعت 3 ظهر تابستون (تابستون بندر آ) تو یه پارک سر پوشیده قرار می زاریم.

هنوزم باورم نمی شه اونی رو که امروز دیدم زهرای نازنین و مریم گلی ماهش بودن. فکر می کردم این من و زهرائیم که همو می شناسیم و مشتاق دیدار هم، غافل از اینکه رها و مریم این دوستان نادیده شور و همیجانشون برای دیدن هم دست کمی از ما نداشت، اونقدر که خیلی خیلی زود با هم صمیمی شدن و بی خیال ما مامانا غرق در شادی و بازی و دوستی.

زهرا خیلی خیلی خیلی مهربون تر و با محبت تر از اونی بود که ازش می خوندم و عکس ها و پیام هایی که ازش می دیدم.

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱۳ساعت۱٢:۳٦ ‎ق.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
فانتزی های رها

دخترک ما هم کم کم داره به سنی می رسه که عاشق جینگیل پینگیل های خاص دخترا شده. مثلا تو تبلیغات تلویزیون دست و پای رنگی بچه ها رو که می بینه ازم می خواد براش تَتو شیمر بخرم، منم عوضش یکی دوبار با خودکارای رنگی اکلیلیش چند تا ستاره رو دست و بازوش کشیدم و همین که برق نقره ای و صورتی که از ستاره هاش می تابه رو می بینه خوشه و لذت می بره.

امروز که خودش تونست این دستبندا رو درست کنه و دستش بندازه سرتا پا شور و شوق شده بود :

دستبند دست ساز

خیلی آسونه، ببینید...

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱۳ساعت۱٢:۳٤ ‎ق.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
گردی های سرگرم کننده

رها اسباب بازیی داره که خودمم نمونه ای ازشو تو دوران بچگیم داشتم و بازی کردن باهاش برام لذت بخش بود. رها هم مث من از حدود یه سال پیش شایدم بیشتر سعی می کنه باهاشون اشکال متفاوت و با مفهومی رو بسازه و خودشو سرگرم کنه.

مث قطار، گل و ...



اما این روزها بازی باهاشون برامون کمی گسترده تر از شکل سازی شده ...
ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱۳ساعت۱٢:۳۱ ‎ق.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
بلاچه (3)
قبلا از وسط یه آهنگ رو شنیده بود اینبار که نشستیم تو ماشین گفت: "مامان اونو بزار که می خونه: یه حرفایی همیشه هست که از درد توی سینست ..." می گم باشه و براش می زارم. شروع که می شه می گه:" نه این نبود اونو یه خالهه می خوند". می گم خودشه، یکم صبر کن الان خانمه می خونه. (ترانه دو صدایی خونده می شد) "نه اشتباهی گذاشتی، چرا اینو گذاشتی؟" می گم گوش کن ،گوش کن اومد ببین خودشه. وقتی به اون قطعه ای که خودش می خواست می رسه می گه: "ها ،اون اولش تبلیغات بود الان شروع شد"





 

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٩ساعت۱:٤٠ ‎ب.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
عجب صبری خدا داده 3

هیچ نمی دونم کردار این روزهای رها رو به پای مرحله جدیدی از استقلال و رشدش بزارم یا لجبازی و یک دنگی تلقی کنم.

"خودم می تونم" ، " خودم بلدم" ، "بزار خودم انجامش بدم" ، خودم، خودم .... شعار جدید رهاست.

"چرا تو چراغ اتاقمو خاموش کردی؟ خودم می تونم" میره لبه تختشو دوباره چراغ رو روشن می کنه و اینبار خودش خاموشش می کنه.

"خودم بلدم در دستشویی رو باز کنم، خودم می تونم خودمو بشورم" اگر برم سرم جیغ می کشه و اگر هم نرم کل دستشویی رو خیس اب می کنه

" من تلفنو جواب می دم، چرا تو جواب دادی؟" اگر قبل رها گوشی رو بگیرم، از دستم می گیره و قطعش می کنه تا طرف دوباره زنگ بزنه و اینبار خودش گوشی رو جواب بده.

لباس هاشو خودش باید بپوشه، کفشاشو خودش باید پاش کنه، وسایل تو کیفشو خودش باید انتخاب کنه و هر چقدر هم که عجله داشته باشیم اصلا براش مهم نیست.

خودش باید لیوان آبشو از یخچال پر کنه حتی اگه نصف شب تشنه شه و آب بخواد، اگر شیر یا دنت ای رو که می خواد طبقات بالایی یخچال باشه باید بغلش کنی یا بدی دستشو خودش دوباره بزاره طبقه پائین تر و از نو برش داره

اگه جورابشو نتونه کاملا صاف بپوشه داد و قال سر می ده که چرا این جورابه خرابه، چرا با وجود صندلی زیر پاش به جایی که می خواد نمی رسه و چرا فلان وسیله سنگینه و نمی تونه جابجاش کنه. اجازه صحبت و کمک هم بهم نمی ده.



گاهی کلمات عجیب و غریب و بی معنی زیادی از نوع رها درآوردی تو حرفاش می یاره.
چند روزی کم غذا شده بود، می گم چی دوست داری برات بپزم که بخوری؟ به طور کاملا جدی می گه: "اُچِن" ، می گم چی؟؟؟؟چی هست خب؟ می گه: "اُچِنه دیگه". خب چه جوریه، مث چه غذاییه؟ می گه: "مث هَرچکاکه". توش چیا داره تا بریزم تو قبلمه؟ می گه: "توش بُورینگ داره، فُوراح داره" بعد غش غش می خنده و می گه" برام اُچِن درست می کنی؟"
سرکاریم اساسی آ.....

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٩ساعت۱٢:٢٠ ‎ب.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()
کلاسی که به رسمیت شناخته نشد

به احتمال قوی رها رو از مهر ماه مهد کودک می فرستیم، از اونجایی که دلم نمی خواد تجربه ناموفق پارسال رو داشته باشیم بدنبال پیش زمینه ای برای پذیرش این محیط جدیدم. خانه اسباب بازی که با عنوان "قلعه کوچولوها" قبلا ازش یاد کرده بودم اولین قدم در امر آماده سازی رها بود و حاضره مدتی رو بدون من اونجا در کنار مربی ها بمونه، اما چون صرفا سرگرمی و بازی هست و مقرراتی خاصی (جز خوردن خوراکی و تنقلات فقط در محیط آشپزخانه و مراعات احوال کوچیکتر ها) نداره. صلاح دیدم یه کلاس مناسب که خسته کننده هم نباشه بفرستمش.

بعد از مدتی جستجو، بالاخره مهد کودکی رو پیدا کردم که برای بچه های کوچیک کلاس های تابستونه ماهانه برگزار می کنه. کلاس هایی مث : نقاشی، سفال، نجوم ، موسیقی ، مونته سوری و ...

بعد از کمی گفتمان با مدیر مهد و دیدن محیط و امکانات هر کلاس و توجه به علاقه و سلیقه دخترک کلاس مونته سوری ثبت نام شد.

جلسه اول که برای شرکت در کلاس رفتیم ، من تو سالن مهد موندم و رها با مربی و بقیه بچه ها وارد کلاس شد. 10 دیقه شایدم یه ربع اول کلاس ، جو کلاس رو جدی نگرفت و  مدام  تو سالن و باقی اتاق های مهد سرک می کشید و دوباره می رفت تو کلاس خودش. اما بعد از اون مدت نیم ساعتی رو تو کلاس موند که جای بسی خوشحالی داشت برام، یبار هم از کلاس اومد بیرون تا کار قشنگی رو که خودش تو کلاس آماده کرده بود نشونم بده. از اونجایی که یکی از دوستان صمیمی رها همون موقع وارد مهد شده بود و می دونستم رها با دیدنش قید کلاس رو می زنه از مربیش خواستم اگه نیاز شد بیاد بیرون، بجاش منو صدا بزنید تا بیام پیشش، چند دیقه بعد که رها خواسته از کلاس به قصد اب خوردن بیرون بیاد و دیده نمی شه داد و قالش بلند می شه و سریع اشکش سرازیر می شه و خودش می دوه بیرون و هم دوستشو می بینه و هم دیگه حاضر نیست بره تو کلاس. با اینکه خواستار این بود که با دوستش برگردیم خونه و مث همیشه تو خونه بازی کنیم زیر بار نرفتم و بعد از اینکه آرومش کردم همراه خودم بردمش تو کلاس و با این شرط موند که منم بمونم.

اینم از جلسه اول کلاس :

اینم بعد از قهر و گریه که دوباره برگشت تو کلاس:

 

و اما جلسه دوم ...

ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱۱ساعت٢:٤٩ ‎ق.ظتوسط تینا بیدی | نظرات ()